کارنکارن، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

هدیه الهی من

وابستگیت به بابا

وابستگیت به بابا کاوه خیلی زیاد شده خیلی صبحا اون وقتی می خواد بره اداره پا می شی کلی واسش گریه می کنی منم بخاطر همین مجبورم تو رو ببرم حموم تا نبینی می خواد بره و وقتی بابایی رو می بینی کلی ذوق می کنی اینم عصر وقتی از اداره اومده و تو کلی ذوق کردی و داری باهاش بازی می کنی   ...
4 تير 1393

بیستمین ماهگرد

کارن عزیزم امروز بیستمین ماهگردت چقدر زود گذشت و تو چقدر بزرگ شدی گلم الان مردی شدی واسه خودت گلم بیستمین ماهگردت مبارک گلم خدایا ممنونم واسه این موهبت که بهم دادی اینجا بستنی خوردی و بعد داری بهم می ریزی خونه رو طبق معمول ...
1 تير 1393

الموت

بعد امتحان مامان ،بابا کاوه گفت با مانی اینا بریم الموت تو راه تو خوابیدی اینم عکس تو مانی که تو می گی ماهی بهش  کنار دریاچه الموت       اینم من و تو و بابا کاوه کارن در باغ گیلاس مشغول ...
1 تير 1393

در یک نگاه

خیلی وقت نیومدم عزیزم تا برات از شیطونیات از شیرین کاریات برات بنویسم از یه طرف این امتحان لعنتی مامان که حسابی خستت کرده مجبور بودی همش خونه باشی ولی سعی این سری زیاد بهت سخت نگذره و از یه طرف مریضی بابایی که مجبور شدیم 3 تا 4 هفته رشت باشی بخاطر همین نتونستم بیام تا واست بنویسم کارن خیلی شیطون شدی مامان همه جا رو بهم می ریزی قربون شکلت بشم مامانی  الان که دارم واست می نویسم رفتی تو کمدت همه چیز رو ریختی بیرون   روزا صبح زود وقتی باباکاوه داره میره اداره شما پا می شی اون روز من امتحان داشتم بابا می خواست شما رو ببره خونه مادر جون اینا مگه پا می شدی اینم عکست   ...
1 تير 1393
1